خرید بک لینک
همیشہ پای یک "قرمز"در میان استقرمزمیتواند رُژِ لب من باشد،یا که جای تو درقلبَ میا آن لباس محلی ام به سلیقه ی تووَ یا آن شالِ دستبافی که برایم از کاشان آورده ای..قرمز میتواند چشم های من باشد وقتی تو نیستی..و یا اشکهای من وقتی این جمعہ نیامدی..و یا آن گل رُزِ هُلندی که هر جُمعہ تقدیم میکردی اش به من قرمز میتواند رنگ تیم مورد علاقهِ تو باشد...قرمز ... وای قرمز..قرمز میتواند لبخندِ اکنون تو باشد

برچسب: نویسنده: ماهان ابراهیمی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 18:55

به گمانم آلزایمر گرفته ام..خیلی چیزها را فراموش میکنم..گوگلش کردم و فهمیدم گمانم بیجا هم نبوده است."آلزایمر زودرس"...کلی عوامل وجود دارد که باعث آلزایمر زودرس می شود.توی یکی از سایتها نوشته بود از چیزهایی که به صورت مکرر فراموشتان میشود لیستی تهیه کنید...نوشتم که فراموشم میشود که تو نیستی رفته ایفراموشم میشود به اندازه ی یک نفر دمی کباب بپزمیا قورمه سبزی را ترش نکنمفراموشم میشود لباسها

برچسب: دیگه,خودم,نبودم, نویسنده: ماهان ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:26

من نگرانِ فردای توام... که وقتی سرِ ظهرِ یک روز زمستانیِ سرد به خانه برمیگردی.... کسی نباشد که در را برایت باز کند.... و خودت... دلم میگیرد برایت که باید نهارت که احتمالا از رستورانی، جایی سرِ راهت خریده ای را روی پله ها بگذاری و در را با کلید باز کنی.... من نگرانِ غروب هایِ جمعه یِ سی و چند سالگیِ توام که قرار است تویِ بالکن خانه ات، درسکوت چای بنوشی و هیچ اتفاقِ خوبی نباشد که دلت به افتادنش گـ

برچسب: خودم,میکنم, نویسنده: ماهان ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:26

می تواند دلیل قانع کننده ای وجود نداشته باشد. مثل وقت هایی که میلت به آن پیتزای همیشه خوش مزه نمی رود. مثل وقت هایی که دلت به دیدن سریال مورد علاقه ات نمی رود. مثل وقت هایی که دستت به انجام کارهای دوست داشتنی ات نمی رود و حتی مثل وقت هایی که دلت پوشیدن محبوب ترین لباست را نمی خواهد و برای هیج کدامشان دلیل قانع کننده ای نداری، حتی دلیلی که خودت را قانع کند. مثل تمام این وقت ها گاهی دلت نمیخواهد با

برچسب: امروز, نویسنده: ماهان ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:26

جانِ دلم حیف نیست روز عشق باشد و تو نباشی؟حیف نیست پول های پس انداز شده ام بماند روی دستم...حیف نیست نبینمت؟نخندی برایم؟حیف است...به همان خدایی که تو را "عشق" و مرا "عاشقِ همیشه در حسرت" آفرید ؛حیف است!تو فقط بیا خرس و شکلات و پاستیل و گل رز میخواهم چکار!؟گور بابای همه ی خوشحالی های دخترانه ام...فقط بیا !نگذار لبخند یادم برود ...نگذار روز عشق هم مثل روز تولدت با تنهایی و گریه بگذرد...بیا!نماندی ه

برچسب: نگذار,لبخند,یادم,برود,نگذار,تنهایی,بگیرم, نویسنده: ماهان ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:26

در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است! سنم كم بود نميفهميدم چه ميگويند! از مادرم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت هيچی نيست! دايی ات زده به سرش! ديوانه شده! با خودم فكر كردم ای بابا بيچاره دايی ام ديوانه شد...كمی كه گذشت فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده! درست مثل دايی ام! همزمان باهم ديوانه شده بودند. دايی ام دير به خانه می آمد. هروقت هم می آمد حسابی بهم ريخته بود! دلم برای مادر بزرگم ميسوخت، تک پسر

برچسب: حالم, نویسنده: ماهان ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:26

همیشہ پای یک "قرمز"در میان استقرمزمیتواند رُژِ لب من باشد،یا که جای تو درقلبَ میا آن لباس محلی ام به سلیقه ی تووَ یا آن شالِ دستبافی که برایم از کاشان آورده ای..قرمز میتواند چشم های من باشد وقتی تو نیستی..و یا اشکهای من وقتی این جمعہ نیامدی..و یا آن گل رُزِ هُلندی که هر جُمعہ تقدیم میکردی اش به من قرمز میتواند رنگ تیم مورد علاقهِ تو باشد...قرمز ... وای قرمز..قرمز میتواند لبخندِ اکنون ت

برچسب: شروع,تازه, نویسنده: ماهان ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:26

صفحه بندی